![]() |
![]() |
|
| یه قورت نوشابه، یه قلپ دوغ |
|
دور از جون شما دیروز داروخونه بودم. دختره پشت یه بسته قرص نوشت:
روزی یک عدد شکم پر صبحونه رو که خوردم ترس برم داشت. سریع یه دونشو انداختم بالا. با اوضاع این روزا تضمینی نیست که وعده بعد هم بشه شکم رو پر کرد. پ.ن. دیروز گذر می کردم از نظافتچیهای دانشکده شنیدم مرغ کیلو ۴ تومن! پرسیدم: - ۴ تومن؟!!!!! یکیشون جواب داد: - آره! اونوخت با این وضع از من کارگر هم انتظار دارن که روزمو نگه دارم. (ماشالا بزنم به تخته بنیه اش قوی بود! با اون هیکل مرغ که سهله! سحری گوساله هم تا افطار تو شکمش بند نمی شد) اینو که شنیدم دلم گرفت. نه از اون. چون مطمئنم بازم روزشو می گیره و خواهد گرفت. دلم از دنیا گرفت. از خنده هاش. موقعیت نشناس! آخه الآن وقت خندست؟ دلا باران بخت از غیب شرشر می کند روزی و نان دشمنانت را چو آجر می کند روزی بخور این کشک و بادنجان و امّیدت به "او" باشد که بادنجون ما را هم شکم پر می کند روزی شهاب شهریور ۸۷ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:9 توسط شهاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آسمانی همه پرنقش که شد دفتری از خاطره ها، وآن شهابی که گذر کرد بر این "صفحه’ خط خورده" کجاست؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
کوهستان ستاره راز برشهایی از زندگی مغشوشم خط خطی در خیالِ... در سایه سار حق سوتک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|